تجربه زنانگی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:52
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
از گذشته یادبگیر و جلو برو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:52
xa0 خیلی جاهای این رابطه منو یاد گذشته انداختدیروز روزی بود که خواستیم تموم شه رابطمون یکی از سه رابطه ای که خیلی برام مهم شد اتفاق خوب همزمانی اینکه دو نفر قبلی هم برگشتند و فرصت شد برای مرور گذشته و دلایل شکست درسی که من با توجه به بازخوردها گرفتم اگه این رابطه تموم شد علیرغم مدت زمان خیلی طولانی ...
وقتی رابطه به بن بست میرسه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:52
xa0 انتخاب منه که دغدغه ام چه چیزی باشهاین انتخاب منه که اوج دغدغه ام تلفن جواب دادن فلانی باشد یا کارهای مهم تری از اداره یک رابطه ناسالم برای خودم تعریف کنم در این فرصت زندگیم. اینکه میگم ناسالم چون بارها بودم در چنین شرایطی. بارها بیرون اومدم و خدا رو شکر کردم که تموم شد. حتی بارها رابطه سالم رو ...
دوباره انتظار - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:52
xa0 یک ماه روزها رو شمردمبا اینکه اولش تصمیم داشتم مثل قبل نباشم انتظار نکشم بگذرم عبور کنم گذشته را نشخوار نکنم ولی نشد هر روز تا شب انتظار کشیدم چه انتظار سختی همان نتایج تکراری
خودکاوی 2 - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
برای چندمین بار توی این یک ماه دارم اعتراض میکنم و درخواست توجه بیشتر. برای چندمین بار خواسته هام برآورده نمیشه و ناراحت میشم و غر میزنم. میخوام این شرایط رو چطور مدیریت کنم؟از چه جایگاهی ؟ با چه سطح انرژی ای؟ اصلا هدف من از این کار چیه؟ میخوام به چی برسم؟ واقعیت من هر بار که قهر میکنم و غر میزنم ای
خداحافظی - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
نگـــــــران نباش،حــــال مـــن خـــــوب اســتبــزرگ شـــده ام ...دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـتنگی هـــایم گم شــوم!آمـوختــه ام،که این فـــاصــله ی کوتـــاه،بین لبخند و اشکنامش زندگیست.... +xa0نوشته شده در xa0شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ساعتxa07:14xa0 توسطxa0شهرزادxa0 |xa0
خداحافظی با آززوم - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دلتنگی - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
چقدر روزهای خوشبختی زود تموم میشه حتی شش ماه هم نشد. من که کل اون روزها و لحظات رو قدر دونستم و برای هر ثانیه اش شکرگزار بودم. ولی بازهم تموم شد. بدون هیچ دلیلی. شاید بشه گفت بهترین رابطه زندگیم بود. آرامش بخش ترین و عاشقانه ترین. حیف که تموم شد.باورم نمیشه هنوز. چطور تونست. چطور تونستم. انقدر رویای
زندگی گاهی خیلی عجیبه - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
xa0 پست ماه پیشم رو الان خوندم چقدر احساسم تغییر کرده اون رابطه که همه زندگیم بود و همه آرامشم الان که فکر میکنم دیگه نمیخوام که باشه.گرچه هنوز هم میدونم آرامش بخش ترین رابطه دنیا بود ولی با هیجان انگیزترین رابطه دنیا و جذاب ترین مرد دنیا خیلی متفاوته. شاید دوباره دلم میخواد در آغوش جذاب ترین مرد دن...
کی به سامان میرسیم - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
Context - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
حس تکراری - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
تو با بقیه فرق داری - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 7:31
xa0 ده روز دیگه هم گذشت و همون حس تکراریهمون نبودنها همون حس از دست دادن تکراری خواستن و نرسیدن اونهم کسی که فکر میکنی با همه فرق داره چقدر باید برم دوباره تا یکی مثل اون رو پیدا کنم و پیدا نخواهم کرد xa0مثل تو زیاد نیست شاید انگشت شمار و من تو را نخواهم داشت تو را از دست خواهم و چقدر سخت است چقدر د...
جشن شکوفه ها - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:35
هرزنی باید یک نفر را داشته باشد که وقتی میوه ها را توی سینک مییزد وشیر اب را باز میکندیا وقتایی که ظرف های شسته شده را توی کابینت های ام دی اف اش ردیف میکند به او فکر کند... مردی که کفش های شماره ی چهل دو اش را بیرون جاکفشی رها میکند.مردی که به محض رسیدن ساعت مچی اش را باز میکند وهمراه کارت شناسایی ...
!!!! - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 10:06
علنی کردن - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 17:52
توی تموم مدت عید به دوستای دانشگاه و هم خوابگاهیام هیچی راجع به مراسمات نگفتم...گفتم یهو سورپرایزون کنم... چندروز اخر عید بود یکی از دوستام زنگ زد منم فاز غم برداشتم که مثلا ما تموم کردیم...من پشت تلفن داشتم میمردم از خنده دوستم فکرکرده بود بغض کردم خلاصه روز اولی که رفتیم دانشگاه به دوستام گفتم ما ...