چندروز اخر عید بود یکی از دوستام زنگ زد منم فاز غم برداشتم که مثلا ما تموم کردیم...من پشت تلفن داشتم میمردم از خنده دوستم فکرکرده بود بغض کردم
خلاصه روز اولی که رفتیم دانشگاه به دوستام گفتم ما تموم کردیم ..یه دوسه ساعتی دپرس بودن بعد که حلقه رو نشون دادم خیلی هیجانزده شدن..اصلا باورشون نمیشد
به هم خوابگاهی هامم گفتم ما دیگه باهم نیستیم...طفلی ها کلی ناراحت شده بودن ..تا اون روزو من برسم خوابگاه توضیح بدم بهشون که ما عقد کردیم کلی بررسی کرده بودن که چه دلیلی میتونه رابطه ی ما رو بهم بزنه..کلی هم نقشه کشیده بودن که راضیمون کنن باهم اشتی کنیم..خلاصه غروب که رفتم خوابگاه نشستیم صحبت کنیم ...بچه گفتن قشنگ بگو چی شده که تموم کردین....منم الکی فاز غم برداشتم که بعضی وقتا نمیشه دیگه..ادم هرکارمیکنه نمیشه...بعد یهو حلقه مو نشون دادم....طفلیا اینقدر شوکه شدن همشون زدن زیرگریه.............کلی هم بدش ذوق کردن.....میگفتن اخه ما باورمون نمیشد شما تموم کنین شما الگوی همه ی ما بودین
حالا از فردای اون روز همه ی عالمو ادم میومدن بهم تبریک میگفتن...یعنی اصلا طرفو نمیشناختماااا ولی انگار اون از عشق منو محمدم خبر داشت
فعلا بدرود.
برچسب:
نویسنده: پارسا عابدی